X
تبلیغات
بـــاغ‏ ‏رمـــــــــــــان - قسمت 25تب داغ هوس

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

قسمت25

نعیم-اتفاقی افتاده ؟نگین تو چت شده ؟ چرا سر و صورتت کبود شده ؟!!!

رنگو روی تو چرا پریده است مامان ؟،چی توی این دو هفته گذشته که نفس انقدر لاغر شده؟!!!

مامان روبه نگین کردو گفت:

-تو برو دراز بکش نمیتونی بشینی

ملیکا-پهلوت درد میکنه؟!!

مامان-تصادف کرده حالو روز ما هم برای همین اینطوریه باباتم که سفر بوده ،دست تنها جونمون بالا اومد

نعیم –کجا تصادف کرده؟

مامان-سر همین چهارراه

نعیم- بابا کی رفت؟

مامان-دو روزه رفته

نعیم- زنگ میزدی من بر میگشتم

مامان –نه مامان جان شما رفته بودید ماه عسل بهتون خبر میدادم که زهرتون میشد

-حالا بگذریم خوش گذشت؟

ملیکا- وای ناهید خانم عالی بود عالی دخترا از من میشنوید برای ماه عسلتون برید مالزی

نگین پوز خندی زد و زیر لب گفت:

-ماه عسل؟ماه ما که زهر بود

نعیم- بابا خبر داره نگین تصادف کرد؟

مامان-نه اون تو سفر، میاد می بینه

نعیم- موبایلشو چرا جا گذاشته؟!حالا کی تا حالا زنگ زده؟

مامان- قبل اومدن شما

نگین خواست بلند بشه کمکش کردم تا به اتاق بره

نعیم با مأیوسی گفت:

-اینطوری خیلی بد شد میخواستم قبل انتقالی از بابا خدا حافظی کنم حالا بی خدا حافظی بریم؟

مامان به منو نگین که به نعیم نگاه میکردیم نگاه کردو بعد گفت:

-چیکار میشه کرد مادر؟ کاره دیگه

نعیم- راستی شب عروسی کجا غیبتون زدشما ؟

مامان –حال نگین بهم خورد همه رفتیم بیمارستان تا عمر دارم حسرت عروسی تو، تو دلم میمونه

نعیم بلند شد مامانو بوسید و نگین آروم گفت:

-مامان حسرت عروسی تو هم به دلش می مونه

نگینو بردم تو اتاق از تو هال شنیدم که نعیم گفت:

-چقدر نگران بابام کجا رفته حالا؟

مامان- نمیدونم والله باباتو که میشناسی نه حرفی میزنه نه آدرسی میده فقط میگه میرم سفر کاری ماهم عین گوسف...

«منو نگین با چشمای گرد همدیگرو  نگاه کردیم که نعیم شاکی گفت»:

-مامان!

بعد هم برای ماست مالی حرف مامان جلوی ملیکا گفت:

-برم زنگ بزنم به این مهندس شوکت ببینم بابا رو کجا فرستاده یه شماره تلفن ازش بگیرم ...

نگین-بدو نفس زنگ بزن به آرمین که الان نعیم زنگ میزنه

سریع شماره ی آرمین گرفتم گوشی رو برداشتو گفت:

-سلام ،قرار بود دوساعت قبل که رسیدی زنگ بزنی ...

-آرمین ،نعیم میخواد زنگ بزنه بهت از بابا بپرسه گوشیتو خاموش کن ،تلفن خونه هم جواب نده

-باشه نگران نباش

-الان کجایی؟

-تو راهم دارم میرم خونه

-باشه غذاتو گذاشتم تو یخچال با معده ی خالی باز مشروب نخوری

-باا..ااشه نفس باشه هزار دفعه از صبح گفتی

-خدا حافظ

-خداحافظ

رفتم به هال نعیم تلفنو قطع کردو گفت:

-اه اشغاله شماره ی خونه اشو کجا نوشتیم مامان؟

رفتم تو آشپز خونه عکسامون روی یخچال بود عکس هر پنج نفزمون من-مامان-نگین- نعیم- بابا چقدر خوشحال بودیم همه می خندیدیم...یعنی اون روزا بازم پیش میاد؟...

بعد شام نعیم سوغاتیامونو داد و کلی گلایه کرد که نمیخواد بره دبی و ولی مجبوره که بره چون حقوقش بالا تره میتونه موفق تر بشه و ای کاش مهندس زودتر خبر میداد کلی کار نیمه کاره دارهو...

همه تو فرودگاه بودیم نعیم اینا رو راهی کردیم خانم شمس یه سره غر زد مخ مارو خورد چرا زودتر نگفتن که من این همه جهیزیه نخرم ،حالا تا خونه ای که رهن کردن به اجاره بره پولشون دست صاحب خونه میمونه اگر میدونست که قراره نعیم دخترشو خارج از کشور ببره هرگز رضایت به ازدواجشون نمیدادو....وای ما غصه هامون کم بود زنه ول نمیکرد مامان برعکس همیشه فقط میگفت:بله درست میگید

که شاید لال بشه ولی خانم شمسو لالی ؟چه پارادوکسی...

شروین-مامان بسه دیگه بابا خب این بنده خدا هاچه گناهی کردن؟

خانم شمس- مگه دروغ میگم بیست میلیون جهیزیه دادم که تو انباری خونه ام خاک بخوره؟

شروین اومد کنارم ایستادو گفت:نفس اتفاقی افتاده؟حالت خوب نیست؟رنگو روت پریده

-نه،هیچی نیست

شروین- نفس تو قرار بود یه جوابی به من بدی

-در مورد چی؟!!!

شروین-در مورد پیشنهادم ،در مورد من

به شروین نگاه کردم واییی اگر آرمین اینجا بود می کشتش داره چی میگه ؟اینو دیگه کجای دلم بذارم ؟

-شروین من کیس مناسبی برات نیستم ،من اهل این مدل دوستیا نیستم تازه ما فامیلیم بهتره...

شروین- نه نه این یه دوستیه ساده نیست

-من تو رو مثل نعیم می بینم

شروین-ولی من تو رو عین ملیکا نمی بینم

-وقتتو سر من نذار برو سراغ کسی که لیاقتتو داره

راهمو گرفتمو رفتم نگین داشت با موبایلش حرف میزد ،بیچاره شروین نمیدونست که من اون نفسی که اون میشناخت نیستم ،ای کاش زودتر میومد زودتر میگفت به من احساسی داره شاید اگر زودتر میگفتمن دیگه جواب  اس ام اس اون ناشناسو نمیدادم .و درگیر این ماجرا نمی شدم....حس میکنم تو مردابی که آرمین برام ساخته فرو رفتم ...

شروین باز اومد طرفمو گفت:

-نفس بهتره که...

-بهتره که دیگه حرفشو نزنی کس دیگه ای تو زندگی منه

شروین وارفته نگام کرد ،انگار میخواست از تو چشمام حقیقتو بخونه با صدای آروم گفت:

-دوسش داری؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره همه ی زندگیم دست اونه

رومو برگردوندم نگین پشت سرم بود چشمام پر اشک بود تار میدیدمش دستمو گرفتو همراهیم کرد که باهم دور بشیم آهسته گفت:

-بهت پیشنهاد داد ؟

سری تکون دادمو گفتم :

-اگر بدونه من چند ماهه صیغه ی آرمینم ،اگر بدونه زن اونم ....حتی نمیخواد صفتمو ببینه ،حتی اگر آرمین هم ولم کنه با این اوضاعی که برام ساخته هیچ وقت نمیتونم رو بوم کسی لونه کنم نگین

نگین دستمو بوسیدو گفت:

عزیزم آروم باش و گفتم:

اگر آرمین بفهمه که شروین بهم ابراز علاقه کرده می کشتش ،نمیدونم به خاطر اتفاقیه که برای خونواده هامون افتاده انقدر حساسه یا از سر علاقه اشه نگین،وقتی میگه فقط با من آرومه قلب میخواد از سینه ام بیرون بزنه حس میکنم تو یه ایستگاه قطارم ولی نمیدونم باید قطار چه مسیری رو سوار بشم ،مقصدم کجاست؟شاید وقتی که همکلاسی بودیم ،اون موقعه این حرفو میزد ،اگر زودتر میگفت ...حتما نمیذاشت آرمین انتقامشو با من شروع کنه....

ما با تاکسی برگشتیم خونه ...

                            *                                 *                                     *

رفته بودیم سر خاک پدر ومادر آرمین که سالشون بود از مامان خواسته بود برای پدرش حلوا درست کنه

جز مامان که داشت قران تو کیفشو میخوند بقیه بالا سر قبر ایستاده بودیم و به سنگ قبر نگاه میکردیم

رو سنگ قبر پدرش چند خط شعر نوشته بود و از کلمه ی پدرم استفاده شده بود ولی رو قبر مادرش فقط اسمو فامیل نوشته شده بود

مامان از بالای عینکش به ما نگاه کردو گفت:

-اومدید به سنگ قبرها  نگاه کنید؟حداقل دوتا فاتحه بخونید

آرمین –فاتحه چی بود؟چی رو باید بخونیم؟چه دعایی؟

-تو با این سنت نمیدونی،فاتحه شامل چه سوره هایی میشه؟

ارمین –خب یادم نمیاد ،چرا اینطوری میگی؟

-یه حمد و سه تا توحید

آرمین- توحید یعنی قل هو الله احد؟

خنده ام گرفتو گفتم:

-اره «یهو دلم بهم خورد ،یعنی از صبح حال تهوعو داشتم ولی شدید نبود ،الان دلم پیچ خورد ...آرمینو مامان نگران گفتن:»

-چی شد ؟

چندتا آروم روقفسه ی سینه ام زدمو نگین گفت:

-میخوای بالا بیاری؟نکنه دیروز رفتی ملاقات بابا تو گرمای هوا گرما زده شدی؟

آرمین-کامیار چرا وایستادی ؟

کامیار- از دیروز چند بار بالا آوردی؟

-یه بار فقط دیروز بالا اوردم ،صبح هم حال تهوع داشتم ولی بالا نیاوردم

کامیار- بیرون روی هم داشتی

-نه

کامیار نبض ِ دستمو گرفتو وگفت:

-گرما زدگی نیست

مامان- حتما مسموم شده ،دیروز از بیرون ساندویچ خریده خورده...مسمومش نکرده باشه ...

آرمین با عصبانیت گفت:

-دیروز دیگه چیکار کردی دور از چشم من؟

-وا!خب گرسنه ام بود بوی ساندویچ میومد هر کاری کردم نخرم نشد تازه جاشم خیلی تمیز بود

کامیار- مسمومیت نیست ،یه بار بالا بیاری بره فرداش دوباره بالا بیاری مسمومیت نمی شه

-سرت گیج میره؟

-نه خوبم!!!!یهویی اینطوری شدم ببین الان خوبم ...

کامیار یه کم نگام کردو گفت:

-حالا بریم خونه تو قبرستون نمی شه طبابت کرد

آرمین شاکی گفت:

-تو بدون دم دستگاهتو مطبت بدتر از مایی انگاری

کامیار شاکی گفت:

-چیکارکنم رو قبرا بخوابونمش ماینه اش کنم؟

مامان به آرمینو کامیار چپ چپ نگاه کردو و هر دو کوتاه اومدن

نگین-حلوا ها رو باید پخش کنید

کامیار و آرمین به هم نگاه کردن ،منتظر همدیگه بودن یکیشون دیسو برداره ولی نه این بر میداشت نه اون به قول نگین(این دو برادر زیراکس همدیگه بودن)

نگین سینی حلوا رو برداشت و گفت:

-به امید شما دوتا برادر آدم باشه، روزش شب میشه

کامیار – می بردم نگین

نگین- تو اگر میخواستی ببری دوساعت بِر و بِر،برادرتو نگاه نمیکردی

کامیار دنبال نگین راه افتاد و مامان از بالای عینکش نگاهشون کرد که نگین حلوا رو تعارف می کردو کامیار هم  هر جا که نگین می رفت ،دنبالش بود

به آرمین نگاه کردم با خشم وتعصب به سنگ قبر مادرش نگاه میکرد :

بازوشو آروم گرفتمو گفتم:

-براش فاتحه بخون

آرمین به من نگاه کردو گفت:

-تو خوندی؟

-آره

-چرا برای کسی که بانی بد بختیت بوده دعا کردی؟!

مامان-چون مُرده استو دستش از دنیا کوتاهه اونکه زنده است و فرصت داره باید به فکر این روزش «اشاره به سنگ قبر»باشه و بترسه مامان بلند شدو رفت به طرف ماشین ،آرمین به رفتن مامان نگاه کردو گفت:

-منظورش من بودم مگه نه ؟نفس من از مرگ میترسم درست به اندازه ی خیانت ،به اندازه ای که از خیانت میترسم از مرگ میترسم ،مامانم الان تو جهنمه ؟چطوری تقاص پس میده؟

دستمو گرفت و حلقه امو تو دستم چرخوند و گفت:

-یادته نگین یه روز بهم گفت«خواهر من مظلومه آهش دامنتو میگیره؟»هیچ وقت صداش از گوشم بیرون نمیره عین ناقوس های جهنم تو گوشم زنگ میخورن ...

بهم نگاه کردو گفت:تو آه برام کشیدی؟

نگاش کردم ؟براش مهمه؟چرا حتی پنهانی ترین احساسشو هم بهم میگه؟

آرمین-برای مادرم فاتحه خوندی،به ملاقات پدرت میری ،همه رو اسون می بخشی؟

-من بابامو نبخشیدم ارمین فقط نمیتونم بهش بی تفاوت باشم اون بابامه خونش تو رگامه محبتش با قلب من آمیخته شده من از اونم نمی تونم کنارش بذارم

وقتی یه دشمن بهت زخم میزنه خب دشمنه زخماش درد داره،هر نیزه اش هر تیرش درد داره ولی وقتی یه آشنا بهت زخم میزنه هر تیرش میشه هزارتا هر نیزه اش میشه هزارتا زخمش میشه زخم کاری...دلم شکسته اونم از عزیزم ...راحت نیست ...این مدت انقدر زخم خوردم که پوستم کلفت شده ،ولی میترسم آرمین که بغضم منفجر بشه«صدام می لرزید با چشمای پر از اشک گفتم:»

-که اگر بغضم بترکه دنیا رو رو سر خودم خراب میکنم میدونی چرا ؟چون از هر کی که زخم خودم از تنم بوده بهم نزدیک بوده عین تو

تو چشمام با اون چشمای پر از غمش می دویید ولی نمیدونستم دنبال چی میگرده که غمش و سنگین تر میکنه دستمو بوسید و گفتم:

-خودمو آماده ی زخمای بدتر کردم منتظرم بابام از زندان در بیاد و تو نقشه اتو دوباره به اکران بذاری ومن درست عین یه تاس رو تخت نرد انداخته بشم آیا شانس میارم یا نه؟اگر آره که آرامش بگیری،اگر نه دوباره نقشه اتو عوض کنی،درست عین شب مهمونی ،عین اسکان مامان تو خونه ی مادرت...

آرمین میخوام یه سنگ بزرگ نسبت به تو پیدا کنم رو دلم بذارم ولی نمی دونم چرا هر سنگی که برمیدارم از غم تو دلم سبک تره

نفسی کشیدم و موهامو از رو پیشونیم کنار زدو گفت:

-زیاد نمونده ،انقدر بی تابی نکن ...«حلقه امو تو دستم مجدداً چرخوندو گفت:»

-حلقه ای که پدرت به مادرم داده بودو تو قبر بابام فرو کردمو قسم خوردم ...؛

بابا این دختر حسین پناهیه...«چشماش سرخ شد و رگهای گردنش متورم شد و با چشمای اشک ریزم نگاش کردم تار میدیدمش پلک زدم تا دیدم شفاف بشه با صدای گرفته ،بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:

-دختر حسین پناهی قرار نبود نفسِ آرمین بشه ...برو نفس برو تو ماشین تا بیام ...

حس کردم داره درد میکشه نمیخواستم برم ولی پاهام به دستور آرمین حرکت کردن ...

وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که با همون لباس خوابم برد  وبا صدای خود آرمین از خواب بیدار شدم، داشت با تلفن حرف میزد ولی هر چی گوشمو تیز میکردم چیزی بشنوم کر تر میشم یه کم این پهلو اون پهلو کردم دیدم دیگه خوابم نمی بره

رفتم تو هال دیدم طبق این چند روز باز زومکن های رو جلوی روش ردیف کرده و هی حساب  کتاب میکنه با تعجب گفتم:

-آرمین چیکار میکنی چند وقته هی داری حساب کتاب شرکتتو خودت میکنی مگه حساب دارات و اخراج کردی؟

آرمین-سهاممو تو شرکتی که با بابات شریک بودم و فروختم ،بابات دیگه یه شریک دیگه داره ،میخواستم هم سهام خودمو بفروشم هم برا باباتو ولی نمیخوام حتی یه قرون یه آدم خائن وارد زندگیم بشه ،سند های سهامشو درست کردم میذارم تو شرکت تا وقتی آزاد شد برشون داره ،من نیازی به یه قرون دوزار بابات ندارم ،از پول بیشتر رو ازش گرفتم،«نگام کرد و گفت:»

-خونواده اشو، نفسشو«با اخم نگاش کردم دوست نداشتم از نقشه هاش بیشتر توضیح بده ...لحنشو تغییر داد و گفت:»

 

....جای این حرفا برو یه لقمه درست کن بده من بخورم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو می دره

در حالی که تو آشپز خونه میرفتم گفتم:

-یه جا دیگه سرمایه گذاری می کنی؟

آرمین-آره

-کجا؟

-شرکت دبی ،سهام شریکامو میخرم اونجا فقط خودم باشم

هوا رو بو کردم هی نفسای بلند کشیدم آرمین سر بلند کردو گفت:

-چرا این طوری میکنی؟!!

-خونه بو میده

آرمین-بوی چی میده؟!

-نمیدونم یه بوی خاصی میده ،مثل بوی اثاث ،بوی وسایل نو....

آرمین-اثاث این خونه برای پنج سال قبله دیگه کهنه هم شده ...تا دیروز بو نمیدادن از امروز بو میدن؟!!!

رفتم کولر رو روشن کردمو پنجره هم باز کردم آرمین گفت:

-معلومه چیکار می کنی؟!!!

-خونه بو میده تو متوجه نیستی

آرمین یه کم نگام کردو بعد هم بی خیالم شدو کار خودشو کرد

سر شام بودیم که پرسید:

-نعیم فهمیده بابات زندانه؟

-نه،با رئیس زندان حرف زدم گذاشت که بابام با نعیم تماس بگیره و از خودش خبر بده با نعیم از نگرانی در بیاد

آرمین پوزخندی زدو گفت:

-بالاخره که میفهمه این همه مدت و میخواد چیکار کنه؟

-بابا میگفت میخواد براش نامه بنویسه اینطوری پشت تلفن نمی تونه براش تعریف کنه که چی شده

آرمین-که راستو دروغ تحویلش بده و همه چیزم به نفع خودش تموم کنه نه؟

به آرمین چپ چپ نگاه کردمو گفت:

-وکیل مامانت، خواب بودی زنگ زد ،فردا دادگاه آخره، مامانت طلاقشو میگیره و از شر بابات راحت می شه

-آرمین!

آرمین-وبعد جزئی از خونواده ی من میشه...

هوا رو باز بو کردمو شاکی گفت:

-تمومش میکنی یا نه؟

-بو میاد نمی فهمی؟

آرمین چپ چپ نگاه کردو آخر هم درک نکرد که واقعا خونه بو میده

هیچ وقت اون شبو یادم نمیره که ساعت سه ی شب از خواب بیدار شدم و بی نهایت هوس بستنی کرده بودم واین خواسته انقدر زیاد بود که نتونستم دوباره بخوابم یا صبر کنم تا صبح بشه آرمینو صدا زدم بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:

-هوووم

-پاشو

-هو......ووم؟

-آرمین پاشو

-پاشم چیکار کنم؟

-ارمین من هوس بستنی کردم انقدر که تا حالا هیچی رو تو  عمرم انقدر نمیخواستم

-چییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــی؟بگیر بخواب بینم نصف شب زده به سر ش

روشو کرد اونور رو خوابید ،دوباره صداش کردم عاصی شده گفت:

-نفس بخواب

-آرمین ،من بستنی میخوام

آرمین یهو از جا بلند شد دل و زهره ام آب شد زدم به شونه اشو گفتم:

-چرا این طوری می پری؟زهره ام آب شد

آرمین شاکی گفت:

-میخوابی یا نه؟

-نه ،من بستنی ،میخوام

آرمین شونه امو گرفت و بازور خوابوندتم و گفت:

-صبح

-الان میخوام

-برو یخ بخور

-بستنی میخوام

داد زد :برم از سر قبرم برات بستنی بخرم ؟ساعت 3شبه

نگاش کردمو همونطور با اخم گفت:

-میخوابی یا نع؟

-نع

-نعو نگمه

خوابید با دستشم دورم گرفت ،چند دقیقه گذشت نه نمی شه تحمل کرد فکر بستنی داره روانیم میکنه ،دستشو پس زدم بلند شدم شاکی گفت:

-کجا؟

-میرم خودم بخرم بالاخره یه سوپر مارکت که باز هست

-ای خدا من چه بدبختیم...«از جا بلند شدو تی شرتشو از بالای تخت برداشتو پوشیدو گفت:»

-منه احمقو نگاه کن که دارم بلند میشم ،فردا تو بیکاری تا لنگ ظهر می خوابی من از کله ی سحر باید برم شرکت خراب شده ام با صدتا زبون نفهم سر و کله بزنم...

همین طور غر زدو راه افتاد که بریم برام بستنی بخره حتی لباسشم عوض نکرد من هم روی همون لباس خواب کوتاهم شلوار جینمو پوشیدم و لباسمو تو شلوارم کردم و مانتو پوشیدم ،اونم با همون شلوار کوتاه مشکی ِ تو خونه راه افتاد و خیابون و کوچه ها رو با ماشین طی کردیم تا یه مغازه پیدا کردیم و رفت ،نزدیک ده نوع بستنی هر کدوم با طعم های مختلف خرید و آورد و گفت:

-بیا بخور تا سیربشی ،که منو نصف شبی راه نندازی واست بستنی بخرم

هرگز طمع شکلاتی ِ اون بستنی رو یادم نمیره خوشمزه ترین بستنی ای بود که خوردم انگار به من بهشتو داده بودم ،گاز اولو که زدم چشمامو بستم و..واایــــــــیی چه آرامشی مگه چیزی از اینم بهتر هست ؟

بستنی رو مقابل آرمین گرفتم که تکیه اشو زده بود به در رو منو موشکافانه  نگاه میکرد و هر لحظه هم نگاهش دقیق و دقیق تر می شد

-بیا تو هم بخور

-تو بخور

-نه بخور از گلوم پایین نمی ره

یه گاز از بستنیم زد وهمچنان چشماشو ریز کرده بود و نگام میکرد، گفتم:

-وای می بینی چقدر خوشمزه است ؟دستت درد نکنه تا حالا بستنی ای به این خوشمزگی نخورده بودم ،مارکش چیه ؟وای آرمین اگر نمی خریدی می مردم

آرمین موشکافانه تر نگام کردو گفت:

-بازم بخور

-نه دیگه دستت درد نکنه بریم خونه

ارمین استارت زد بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره و گفت:

-اگر چیز دیگه ای میخوای بگو هنوز جلوی مغازه ایما

بستنی رو که خوردم خواب دوباره به چشمام برگشت وتا حالا خوابی به این لذت بخشی نکرده بودم ،رخت خواب تا حالا انقدر برام مکان راحت و دلچسبی نبود

تا خوده یازده صبح خوابیدم وقتی بیدارم شدم که آرمین بالا سرم نشسته بود و پشتمو آهسته نوازش میکرد ...چرا نرفته سرکار؟چرا داره اینطوری نگام میکنه؟!!!

ارمین- بخواب

-چرا سرکار نرفتی دیشب هی میگفتی «فردا باید کله ی سحر برم»

-الان کار واجب تری دارم «موهامو نوازشی کرد و گفت:»

-کامیار گفت ببرمت آزمایش بدی

-آزمایش؟«نگام کردو با تعجب نگاش کردم خم شد سر شونه امو بوسید ،یهو دوزاریِ ِکجم افتاد انگار سطل آب سرد رو سرم ریختن ،تموم اعضای بدنم یه صدا یه کلمه ای رو هجه میکردن ،تو یک صدم ثانیه هزارتا فکر اومد تو سرم هزار تا

سرزنش به جون خودم بستم ،قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد صورتم داغ از اشک شد،وسط تخت نشسته بودمو ضجه میزدم،منو تو بغلش کشید و دستشو روی گونه ام کشیدو با بغض گفتم:

-بی انصاف

-هیسسس

«میدونستم یه روز این اتفاق میوفته گفته بودم خودمو آماده کردم که اتفاقات بدتر برام بیفته ...ولی تو شرایط قرار گرفتنش خیلی درد آورتر از فکر کردن بهش بود...بغض داشت خفه ام میکرد دستشو پس زدمو با گریه و هق هق گفتم:»

-چرا پای یه بچه ی بی گناهو کشیدی وسط؟که بشه تو؟اینو میخوای؟ آرمین تو همه بلا یی سرم آورد حداقل از این یه قلم صرف نظر میکردی

سرمو بوسید و سعی میکرد آرومم کن ولی من اینبار حتی از شب مهمونی هم بدتر شده بودم وقتی مطمئن شدیم که واقعا حامله ام تازه تراژدیِ این بخش از زندگیم شروع شد،مامانو نگین  هر شب کارشون بود که میومدن با آرمین دعوا میگرفتن و مشاجره میکردن تا.....دوساعت بعد میرفتن دوباره صبح میومدن منو سرزنش میکردن و اعصاب منو خرد میکردن تا شب برسه آرمین بیاد و بحث و با اون از سر بگیرن،مدام صدای مامانو نگین و جیغاشون تو گوشم بود وقتی میرفتن حس میکردم جهنم به بهشت تبدیل شده ،حتی با وجود ملک مرگم که عین مار افعی دورم می پیچید و تنهام نمیذاشت ؛  آرمین تمام مدت فقط مامان اینا رو نگاه میکرد وبا خونسردی ِمحض رو به رخش میکشید و در آخر میگفت:

-زنمه دوست داشتم که حامله بشه شکایت دارید پاشید بریم کلانتری

مامان هرچی میگفت،آرمین با همون خونسردی تا صبح هم میشد با مامان چونه میزد و حرف خودشو به کرسی می نشوند

حالا حال من تموم مدت توی این چند ماه دعوا چی بود؟فقط نگاه کردنو گریه کردن و به مرور بی تفاوتی و افسردگی ...

کم کم بعد چند ماه مامانو نگین کوتاه اومدن چون به این نتیجه رسیدن که مثل همیشه مقابل آرمین  نمیتونن بایستن چون نقشه هاش حساب شده بود ...

آرمین تمام مدت این چند ماه عین ببری که مراقب طعمه اشه مراقبم بود انقدر که پامو میذاشتم بیرون می فهمید و سر میرسید نمی دونستم واقعا داره منو میپاد؟!!!برام نگهبان گذاشته؟نمیدونستم ؟ولی شش دانگ حواسش بهم بود که بلایی سر خودم و بچه نیارم ،همه جوره هم مراقب سلامتی منو بچه بود اعم از معاینه ی ماهانه و غربال گری و...هر چی که لازمه ی سلامتی مادر و بچه است ،تو دهنمو نگاه میکرد ببینم چی میخوام تا بپره بره بخره ،کافی بود رنگم می پرید تا بازور ببرتم دکتر برای نقشه اش هر کاری میکرد حتی تا این حد !!!!

نمیدونم توی اون چند ماه چه تغییراتی تو زندگیم رخ داده بود  ،حتی طی این مدت ملاقات بابا هم نرفته بودم اصلا از حالشم خبر نداشتم بابا که سهله از مامانو نگین هم خبری نداشتم در خودم غرق شده بودم ،تنها خبری که داشتم این بود که کامیار نگینو عقد کرده بود از سر همین عقد هم ،مامانو نگین کم کم دست از سرزنش و دعوا برداشتن و شروع کردن به امید واهی  دادن نگین چپ میرفت راست میومد میگفت:

-بذار بچه به دنیا بیاد ،مهر بچه تو دلش می شینه عقدت میکنه

مامان- کامیار رو دیدی بعد از اون بچه، نگینو عقد کرد،آرمین حتما عقدت میکنه شب مهمونی دیدی بهت پیشنهاد محرمیت داد بازم خواسته اشو تغییر میده...

نگین-آره نفس جان اگر آرمین صیغه نمیکرد کامیار هم   اول منو صیغه  نمیکرد غصه نخور خواهر جون...

من فقط نگاشون میکردم دیگه تحملم از حد گذشته بود فقط میخواستم ببینم آرمین تیر آخرشو که میزنه ولم میکنه یا نه حتی دیگه بچه ی تو شکمم هم برام مهم نبود ادامه دارد...

نویسنده: نیلوفر قائمی فر


موضوعات مرتبط: رمان تب داغ هوس (Niloofar Ghaemifar)

تاريخ : دوشنبه 1392/04/17 | 23:24 | نویسنده : نیلوفر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.