رمان های ایرانی،خارجی،مدرن،کلاسیک،اجتماعی،عاشقانه،ترسناک،جنائی،طنز
با عرض سلام و خوش آمد خدمت همه بازدید کنندگان محترم.
پس از چندین ماه تلاش و برنامه ریزی وبسایت بیا تو رمان طراحی شده و شروع به کار کرده است.
هدف این سایت ایجاد محیط دوستانه و صمیمی برای رمان دوستان و  همچنین
حمایت از رمان نویسان عزیز
میباشد که این خدمات هم به صورت مالی و هم به صورت مزایای دیگر ارائه میشود.
در عکس زیر بخشی از امکانات سایت ذکر شده است.
با عضویت در وبسایت تخصصی بیا تو رمان از این امکانات به صورت رایگان استفاده کنید

http://bia2roman.com/uploads/imagepost/Facilities.jpg

 http://www.bia2roman.com

لینک ورود به بیا تو رمان

پیرهن دو بنده ی لیمویی رو بوئیدم ورو سرانگشتهام بلندش کردم ...
-ببین کوچولوی من ..ببین دوستش داری ...برای تو خریدم تا بپوشیش وقر بدی بری ..ای خدا کی بشه تنت کنم ودو تا گاز گنده از بازوهات بگیرم ..همچین جیگرم حال بیاد ..
دوباره لباس رو بوئیدم
-باشه بابا ..از لپات گاز میگیرم دلخور نشو .
وغش غش به شوخی مسخره ام خندیدم ..
دیونه شدم نه ..باور کن نشدم ..من فقط دوباره عاشق شدم ..عاشق بچه ی در بطنم که جای همه رو برام پرکرده ..
دنیام این روزها بدجوری کوچیک شده ...شده من واین بچه ی شناور دراب ...همین وهمین .تمام دنیای من همینه ...
لباس رو با وسواس روی زمین باز کردم ..حتی دلم نمیومد جمعش کنم
یه تقه به درخورد که همون جور پشت به در گفتم ..
-بیا تو زینت ..ببا ببین چه لباس خوشگلی از بازار گرفتم ...غرنزنی چرا پیرهن گرفتم ها ...من که گفتم عاشق پیرهن ودامن چین چینی هستم ...اخ خدا فداش بشم من ...
-دخترعمو ..
نفسم تو ثانیه حبس شد ..درجا چرخیدم به سمت در باز اطاق ..
-بسم الله ...ترسوندیم زینال ...
نگاه سردی به پیرهن روی زمین انداخت وبه طعنه گفت ..
-اینقدرکه تو حال وهوای بچه ات بودی... معلومه که متوجه ام نمیشی ...
راست میگفت ..بوی خاک نم خورده ی زینال ..همونی که این روزها کمی کمرنگ شده برام ..همیشه جلوتر از خودش میومد ..ومن چقدر دوست داشتم این بورو
-چیزی میخواستی؟ ..اخه تازگی ها قابل نمیدونی دو کلوم با هام حرف بزنی ..فکر کردم عارت میاد با زن باردار هم کلام بشی ..
دلم اندکی خنک شد ...این هم جای متلکش ..
اخم هاش درجا تو هم رفت وبراق شد به سمتم ...نفسم جمع شد ...
-شناسنامه ات رو میخوام ..
-شناسنامه ام ..؟شناسنامه ام چه کارته ..؟
با بی حوصلگی چشمهاش رو مالید ..
-قرارمون چی بود سمن ..؟قرامون نبود هرچی بگم بگی چشم؟ ..نگفتم سمن ؟..دوباره میخوای باهام یکی به دو کنی ..؟
-باشه باشه .. چرا اینقدر عصبانی هستی ؟...الان میارم ...
از تو کیفم شناسنامه رو کشیدم بیرون وبا دلهره به زینالی که همون جور خیره به پیرهن لیمویی کف اطاق بود نزدیک شدم ...
موقع دادن شناسنامه نگاهم به دستهای لرزن زینال افتاد ...
-چته پسرعمو مریضی؟ ..دستهات میلرزن ...
دستش رو مشت کرد وبه انی شناسنامه رو از دستم کشید ..دلم شور افتاد ..حالت های عصبی ونگرانی رو به راحتی تو رفتار زینال میدیدم ...
بعد از چند ماه خوب میدونستم کی عصبانیه وکی نگران وتو این لحظه زینال نگران بود ..اما نگران چی ..؟
با شناسنامه ی من چی کار داشت که دستهاش میلرزید ..ونگاهش ..نگاهی که میپرید ودم به دیقه مثل یه گنجشک بارون خورده روی پیرهن لیمویی پخش شده روی زمین میگردید ...
-زینال شناسنامه میخوای چی کار ...
-تو که احتیاجی بهش نداری فعلا پیشم میمونه ..
وتو یه لحظه غیب شد ورفت ..ومن حتی نتونستم بفهمم چی تا این حد نگرانش کرده ..
****
****
هفت ماه از حاملگیم گذشته ودست وپاهام مثل وزنه های زور خانه ای باد کرده
پاهای ورم کرده ام دیگه حتی تو کفش هم جا نمیگیره ودمپایی های زینال شده کفش این پاهای ورم کرده ...
یه وقتهای شبها از زور درد خوابم نمیبره ...تو این روزهای مادرانگی های کمرنگ ..بدجوری دل نازک شدم ..پی دست های نوازشگر مَردم ...شبیه به یه بادکنک سرگردان تو مسیر باد میچرخم ...
دل نازکم ..نازکشی میخواد از جنس گذشته های دور ..ولی کو همدم؟ ..کو همراهم؟ ..سخته ....درده که بدونی هیچ عاقبتی برات نیست ..
زوج های شاد رو ببینی وبدونی هیچ مردی برای بچه ات پدری نمیکنه ..
داغ دلم هرروز تازه وکهنه میشه ..شبها پاهای ورم کرده ام رو دراز میکنم وسعی میکنم به این بی پناهی ها فکر نکنم ...
آسمون تیره ی زندگیم تیره تر از این نمیشه ..فرزند بی پدرم خوب رشد کرده ..بدجوری پا گرفته
انگار اون هم مثل من بی درد وعاره ..فرقی براش نداره پدری داره یا نه .فقط داره ریشه میدونه وجون میگیره ..


خبر رسیده که ملا محمد حالش بده ...ملا محمد برادر بزرگه ی صابر وزینت ...زینت از وقتی این خبر رو شنیده یه چشمش اشکه ویه چشمش خون ...
-خودت رو هلاک کردی زینت جان ..ایشالله که چیزی نیست ...
با سرانگشت اشک روی گونه اش رو پاک کرد وپیرهن تا زده رو از دستم گرفت ..
-ملا محمد فقط کاکوی مو نیست ...جای همه کسمو ..اگه یه مو از سرش کم بشه ..؟؟
هق هق جای ادامه ی حرفش رو پرکرد
-نمیشه زینت جان توکل کن به خدا ...
زینت زیر لب ذکر گفت ومن سعی کردم فراموش کنم که با رفتن زینت وصابر من و زینال تنها تر از همیشه میشیم ..
ترسی به دل ندارم اما میترسم از غریبی خودم ..از غربت سرد این خونه که با رفتن زینت وصابر به جونم میریزه ...شاید از این ویارهای بی هنگام وهو.س های شیطانی خودم
-زینت ...های زینت ..؟
-ها صابر ...
-آماده شدی ..؟
-ها بریم ..
کاسه ی آب وقران رو توی دستم جا به جا کردم ..دلم سوخت برای بی کسی خودم ..صابر وزینت برادری داشتن که حتی از خبر بدحالیش هم اشک میریختن ...
ولی من چی ..؟من کجای دنیا بودم ..؟یا حتی زینال بیچاره ..با اون برادرهای غریبه تر از خودی ...که فقط منتظر خبر مرگش بودن تا چپاول کنن هرچی رو که تو این سالها اندوخته ...
زینت دستهاش رو دورم حلقه کرد ..
-خانم جان اگه کاری داشتی به زینال خان بگو ...نکنه دردت بگیره ونگی ها ..
صورتم رو بوسید
-مادر خطرناکه ..تروخدا مواظب خودت باش ...
-نترس زینت ..برو خیالت تخت ..
چشمهاش دوباره خیس شد ..
-دل نگرونم خانم جان ..نکنه برم اتفاقی برات بیفته ..؟
-برو زینت جان ..بد به دلت راه نده ..
زینت حلقه ی دستهاش رو بازکرد و رو کرد به زینال ..
-زینال خان تو روخدا دیگه اصرار نکنم ..جون خانم جان وجون شما
زینال سرد وسربی فقط سرتکون داد ..
کاسه ی آب تو دستم که خالی شد ..دل من هم خالی شد ...حالا دیگه فقط من مونده بودم وزینال ..
سر سفره ی ناهار ..دستم به غذای زینت نمیرفت ..جاشون خیلی خالی بود ..نگاهم به بشقاب زینال افتاد ...دل تنگی های زینال هم کمتر از من نبود ..
آه ناخواسته ای کشیدم ...
-جای زینت وصابر خیلی خالیه ..
زینال قاشقش رو تو بشقاب رها کرد ...وازجا بلند شد ..
-میرم یه زنگ بزنم ببینم رسیدن یا نه ..؟
-پس غذات ..؟
همون جور که میرفت گفت ..
-نمیخورم ..اشتها ندارم ..
لبخندی روی لبم نشست ...
زینال برخلاف ظاهرش دل کوچیکی داشت ..بدتر از من دل تنگ زینت وصابر بود ...
به آرومی شروع به جمع کردن سفره کردم ..از جا که بلند شدم ..زینال تو چهار چوب دربود ..
-زنگ زدی ...؟
دست دراز کرد به سمت سینی دردستم ..
-بدش به من اینو ...
سینی رو از دستم کشید وبه سمت اشپزخونه رفت ..
-اره رسیدن ولی میگفت حالش زیاد خوب نیست ..
کنارش وایسادم وپارچ اب و روی کابینت گذاشتم ...
-خدا خودش شفا بده ..
اخم های زینال هنوز تو هم بود ..
-چیه زینال ..؟حالش اینقدر بده ...؟
-دکترها قطع امید کردن ...
چنگ زدم به صورتم ..
-خدا مرگم بده ..تا این حد ..؟
صورتش جمع شد ...
-اَه نکن ..دل ادم ریش میشه ...اره تا این حد ..سن وسالش بالاست ..عمر خودش رو کرده ..
-تو دیدیش ..؟
-یه چند باری اومده بود دیدن داداش وخواهرش ...مرد با خدایه ..خدا خودش نگه دارش باشه ...
زیر لب ایه الکرسی خوندم وفوت کردم به سمت پنجره ی باز اشپزخونه که باد بیاد وبا خودش ببره این ایه های الهی رو
شاید برسونه به ملا محمد که خدامواظبش باشه ...


هرروز که میگذره دل نازک تر از همیشه با بادی میلرزم وبا نور خورشید گرم میشم وداغ
ودرنهایت با دیدن جای خالی زینت اشکهام روون میشه ..
یک هفته است که زینت رفته ومن هرروز دل تنگ تر از قبل میشم ..مخصوصا که زینال هم شده سایه .. دقیقا مثل همون سایه غذاش رو میخوره ومیره ..
نه حالی ازم میپرسه ..نه احوالی ...انگار نه انگار که زن حامله ای تو این خونه هست که تنهاست ..
که احتیاج به یه هم زبون داره ..که داره از تنهایی دق میکنه ودم نمیزنه ...

ومن بعد از رفتن هاش .. غرق میشم تو تنهایی های خودم ..تو افسردگی های ناشی از خیانت قادر وهست بودن خودم ..
امشب زینال زنگ زد وگفت که کارش تا شب طول میکشه ونصفه شب میاد ...گفت چشم انتظارش نباشم ...
ومن دل مرده تر از همیشه بدون لب زدن به غذا ..قابلمه رو تو یخچال گذاشتم ولخ لخ کنان با همون درد پاهام از پله ها بالا رفتم ...
تو این نفس نفس ها بدجوری حس مرگ رو بو میکشیدم
حتی شادی فرزند کوچیک در بطنم هم نمیتونه لبخندی به لبهام بیاره ...
خونه ی تاریک شبیه به سیاهی قبر شده ودل من کوچیک ..قد یه ارزن ..

تکیه میدم به دیوار وپاهای ورم کرده ام رو دراز میکنم ...سر بلند میکنم به سمت سقف تاریک اطاقم ..
درد دارم خدا میدونی ..؟
درد این پاها .درد این دل تنها ...خیلی تنهام خدا ...خیلی ...
سرم رو تکیه دادم به دیوار واشک صورتم رو پوشوند ..کاش یه مادر داشتم مثل زینت ..یا یه برادر صبور مثل صابر ...
میدونی خدا ؟حسود شدم..به مهربونی های بقیه حسادت میکنم ..از اینکه همدیگه رو دارن ومن اینقدر تنهام حسودیم میشه ..
اونقدر اشک ریختم که صدای سایش سنگ های کف حیاط باعث شد با تعجب خیره بشم به قرص ماه ..مگه ساعت چند بود ..؟
همون جور کنج دیورار روی زمین تکیه زده به دیوار ...بغض کردم تو خودم
پاهای ورم کرده ام از این همه یک جا نشستن به فغان اومده بودن ...

اشک از چشمهام ریخت ودلم بیشتر گرفت برای دردهای بی درمانم ..
صدای قدم ها از پله ها بالا اومد ...برام حتی مهم نبود که بفهمم کی داره عرض وطول خونه رو گز میکنه ..
تو این حالت فقط میخواستم سر بذارم رو زمین وبمیرم ...
دستگیره ی در به ارومی پائین رفت ...ودر بازشد ..نور کمرنگ چراغ اشپزخونه بی صدا سرک کشید تو اطاقم ...
-هنوز بیداری دختر عمو ..؟
وقعی نذاشتم به این سوال ..مگه اون اهمیتی میداد به تنهایی من ...به بی کسی های من ..پس چرا من باید ارزش میذاشتم براش ...؟
فعلا اونقدر تو دردها وتنهایی هام غرق بودم که حتی حوصله ی جواب دادن رو هم نداشتم ..
زینال نامرد میدونست که یه زن حامله تو خونه تنهاست ..میدونست که یه هفته است که تنها وبی همزبون شدم ...پس چرا زودتر نیومد؟ ..
چرا من رو تو این یه هفته تا این حد منزوی کرده که حتی با مورچه های خونه هم کلام میشم ..؟

-داری گریه میکنی سمن ..؟
بینیم رو بالا کشیدم وبازهم حرف نزدم ..
زینال قدم به داخل اطاق گذاشت وخسته زمزمه کرد ...
-ترسیدی ..؟
بین همه ی اون اشکها یه پوزخند اومد ونشست کنج لبم وتاب خورد از لبهای اشک الودم ..
من وترس ..؟ازچی باید میترسیدم ...؟از تنهاییم که مثل تنهایی های شب اول قبر بود ..؟یا از اینده ی فرزند بی خیال در بطنم ...؟

-چرا حرف نمیزنی ..؟
با سستی روی دوپا نشست روبه روم وتو تاریکی نیمه تاریک اطاقم خیره شد به صورتم ..هوا با نزدیک اومدنش دوباره بهاری شد ...شد مثل همون دم مسیحایی ..
صورتم رو چرخوندم که دوباره پرسید ..
-نکنه دوباره پاهات درد میکنه ...؟
نگاهم به دستم که روی زانوم بالا وپائین میرفت نشست ...
-آره سمن ..؟
بازهم سکوت ...میخواستم بهش نشون بدم که ندیده انگاری هاش چقدر میتونه ازار دهنده باشه ...
-میخوای بریم دکتر ...؟
بازهم هیچی نگفتم ...اصلا چی میگفتم ..؟اینکه دلم هوای نوازش های دستهایی رو کرده که یه وقتی نه چندان دور وجب به وجب بدنم رو لمس کرده ...؟
-چی کار کنم سمن؟ ..توروخدا یه حرفی بزن ..یه چیزی بگو ..
چونه ام رو فرو کردم تو سینه ام ..صدای نالان زینال دلم رو چنگ انداخت ..
مخصوصا که حالا با این فاصله عطر خوش خاک نم خورده زیر بینیم پیچیده بود ...ودوباره هوائیم میکرد ..

-بسه دیگه سمن ...حرف بزن باهام ..حالم اصلا خوش نیست ...


ناخواسته لب بازکردم ...دروغ چرا ..دلم طاقت این همه دردش رو نداشت ..
-دلم هوای زینت رو کرده ...
-میان... صابر میگفت دوروز دیگه راه میوفتن ..
دوباره بغض کردم ..
-من تا اون موقع از تنهایی دق میکنم ...
-پس من اینجا چی کاره ام ...؟
نالیدم ..
-تو..؟ تو استخون لای زخمی ...مرهم که نمیشی هیچ ...دردم رو هم زیاد میکنی ...
همنشینی با زینال بود ..یا درد نهفته تو رگ وپی ام که زبونم رو تلخ کرد ..
نشست کنارم وتکیه داد به دیوار ..حالا هردو کنار هم با فاصله نشسته بودیم ...وعطر خوش تنش تو مشامم ...
پاهاش رو جمع کرد ...
-چقدر بی انصافی سمن ..تو که میدونی دست خودم نیست ..میدونم اخلاقم بده ..یه وقتهایی هم بی خودی بهت گیر میدم ..ولی باور کن که نمیخوام بد باشم ...
انگار جادوی ماه روی زینال اثر کرده بود ..حرفهاش به دل شکستگان میمانست ...
شاید هم درد من سنگین بود که حالا زبونش برگشته بود وشده بود یه ادم دیگه ...
-من اینجوری نبودم سمن ..مردم بهم بدکردن که زبونم تا این حد تلخ شده ...
پاهام رو دوباره جابه جا کردم واز درد ابرو تو هم کشیدم ...
-چرا امشب اینقدر عوض شدی ..؟انگار یه ادم دیگه شدی ..
بی مقدمه گفت ..
-یکی از لنجهام اتیش گرفت ...
بهت زده چرخیدم به سمتش ...
-چی ..؟چرا ..؟
-یه نفر از قصد اتیشش زده ..
دست مشت شده اش وحس برجسته شدن رگهای گردنش توی تاریکی شب دستهام رو لرزند ...
-کی ..؟آخه چرا ..؟چه دشمنی ای باهات دارن ..؟
-چراش رو نپرس ...کی بودنش رو هم نپرس ...ادمها بدجوری زهر خودشون رو میریزن ..
-تو که به کسی بدی نکردی ..؟
لب که بازکرد دلم گرفت ازاون همه بغض ...
-واقعا نکردم ..ولی همه درحقم بدی میکنن ...
-ازشون شکایت کن ..
-نمیشه دودش تو چشم خودم میره ...با شکایت من جری تر میشن ..
-مگه کین ...میشناسیشون ...؟
-اره خوب میشناسمشون ..قبلا هم زندگی من رو سوزوندن ..میخوان ثابت کنن که بازهم میتونن ...
دستهاش تو یه لحظه مشت شد ..
-ولی من دیگه نمیذارم ..اینبار این منم که زندگیشون رو به آتیش میکشونم ...
تیره ی پشتم لرزید ..
-میخوای چی کار کنی زینال ..؟
-آتیشش میزنم ..
ترس دوئید تو بن وجودم ..
-نه یه وقت اینکارو نکنی ها ...ازشون شکایت کن ...
-باید خودم تقاص آتیش هایی که به زندگیم ریختن بگیرم ..
-نه زینال خودت رو درگیر نکن ..
پوزخندی نشست کنج لبش ...
-چی شده ..برات عزیز شدم ..؟
نگاه کردم تو نگاهش ولب زدم ..
-درسته که از دست زبونت اسایش ندارم ولی خدا خودش میدونه نمیخوام خم به ابرو بیاری ..
مردی کردی درحقم ..هیچ کس یه سقف بالا سر بهم نداد ..نه ننه ...نه عمو عبیدکه حتی خونه ی پدریم رو بالا کشید ..نه حتی اون قادر بی شرف ..
ولی تو با اینکه من رو نمیشناختی بهم پناه دادی ..فکر نکن حالیم نی ...
درسته که دردم زیاده ولی خدا به سرشاهده ،قدر کاری رو که برام کردی میدونم ..
سر همین ...با اینکه حرفهات بدجوری میسوزونتم ..نه ناله میکنم نه نفرین ..
پوزخندش پررنگ ترشد ..
-خود من هزار بار از دهنت شنیدم که نفرینم کردی ..
لبخندی کنج لبم تاب خورد ..چقدر ساده وکوچک دل بود این مرد ..
هنوز نمیدونست ما زنها دل نازک ترازاونیم که نفرینمون دامن کسی رو بگیره ..
-فکر میکنی از ته دل نفرینت کردم ..؟من حتی نمیتونم اون قادر خیر ندیده رو نفرین کنم چه برسه به تو که مردی کردی
مکثی کردم وادامه دادم ..
- زینال ...؟بگذر ازشون ..
اخم کرد ..
-نمیتونم ..دارن زندگیم رو جهنم میکنن ..
-خودت جلو نیفت ..یه بلایی سرت میاد ها ...
دوباره خیره شد تو نگاهم ...


-نگرانمی ..؟
-معلومه ..تو مرد خوبی هستی ..فقط زبونت تلخه ..
-وصورتم سوخته ...
بی اختیار دستش رو گرفتم ...
-صورت سوخته ات چیزی از مردونگیت کم نمیکنه ..فقط زبونت رو درست کن ...
اونقدر نگاه سربیش ژرف شد که حس کردم تو جاذبه ی نگاهش حل شدم ...
اما تو یه لحظه دستش رو پس کشید واز جا بلند شد ...
-درست نمیشه دخترعمو ...
-کجا میری زینال ؟..نکن ..بلایی سرت میارن ها ...کسی که به این راحتی لنجت رو اتیش زده ..کارهای بدتری هم میتونه بکنه ...
-عددی نیستن ...
-میترسم زینال ..عاقبت خوبی نداره ..
-مهم نیست من راه خودم رو میرم ..
چند قدم برداشت که خواستم نیم خیز بشم ولی با درد پاهای ورم کرده ام ناله ام بلند شد ...
درجا چرخید وچمباتمه زد کنارم
-پات هنوز درد میکنه ...؟
اشک تو چشمهام جمع شده بود ..فقط با سرتایید کردم ..
سرانگشت های زینال که روی ساق پام نشست تنم سر شد ..اونقدر بی مقدمه بود این نوازش ... این محبت ...که مات موندم ...
پنجه های زینال از روی پارچه ی شلوار وپیرهنی که تنم بود روی عضله ی ساق پام چرخید ...
تو یه لحظه به خودم اومدم وخواستم عقب بکشم که صدای زمزمه اش متوقفم کرد ..
-بذار کارم رو انجام بدم سمن ..تو لباست پوشیده است پس شرعا مشکلی نداره ..
بازهم سعی کردم زانوم رو خم کنم ..
-نکن زینال ...من هنوز عقد کرده ی قادرم ..اینکارم خیانته ...
-د نیست ..درمقابل کسی که خودش ختم اینکارهاست ...
-باشه.. اصلا خود شیطان باشه ..من که عقد کرده اش هستم ...
خواستم از جا بلند شم که با پیچیدن درد دوباره ناله کردم واشکام بی دلیل چکید ..
-میبینی وضع وحالت رو؟.. کلاس میذاری برای من ..
با سرانگشت ساق پام رو ماساژ داد... قوی ومحکم ..
اشکام میچکید از درد ورنج ..بدنم به قدری درد میکرد که حتی نمیتونستم به این سرپنجه های قوی نه بگم ..
کارش که تموم شد ..زیر بغلم رو گرفت ونشوندم تو رختخواب پهن شدم
-مدام یه جا نشین عضلاتت میگیره ..میرم کیسه ی اب گرم بیارم ..بذار زیر عضلات پات.. یکم باز بشه ...
زینال رفت وبا کیسه ی اب گرم برگشت ..ازحرارت وگرما عضلات منقبض شده ام از هم باز شد ..
-مرسی زینال بهتر شد ..
-خوبه پس من دیگه میرم ..شب بخیر ..
-زینال ...
برگشت ...
-دستت درد نکنه ...
سری تکون داد وقدمی برداشت که دوباره صداش کردم ..
-زینال ..؟
-دیگه چیه ..؟
-قول میدی به اون کسی که لنجت رو اتیش زده کاری نداشته باشی ..؟
فقط نگام کرد ..
-زینال تمومش کن ..خطرناکه ..همیچین ادمهایی خطرناکن ..
-باشه ولی این اخرین فرصتشه ..دفعه ی بعدی درکار نیست ..
حرف اخرش رو گفت ورفت ونفهمید چه دلشوره ای انداخت به این دل بی قرار ...





موضوعات مرتبط: رمان سوخته دامانم Moon-Shine

تاريخ : یکشنبه 1392/07/21 | 16:43 | نويسنده : داش علــی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.